حسن حسن زاده آملى
477
هزار و يك كلمه (فارسى)
و اما سخن از شرح حالات روحى و اخلاقى آنها ، حقيقت امر چنان است كه عارف رومى گفته است : مرد را صد سال عمّ و خال او * يك سر مويى نداند حال او در إلهىنامهام گفتهام : « إلهى شكرت كه از استادان بىرنگ ، رنگ گرفتهام » . اين بزرگواران به حقيقت روحانى راستين بودهاند . معنى واقعى عشق به علوم و معارف و كتاب و تحقيق در آثار وجوديشان از قبيل تدريس و تصنيف مشاهده مىشد . و آنكه در كلمه 297 هزار و يك كلمه آوردهام : « مثل نفس شيّقه و شيفته به كمال با بدن ، مثل تيغ هندى با نيام است كه اين نيامش را تباه كند و آن بدنش را » ، به خوبى در آنان مشهود بود . شش سال در محضر مبارك پير روشن ضمير روحانى بزرگوار حضرت حجة الاسلام حاج شيخ احمد اعتمادى در آمل تشرّف داشتم ، فقط يك بار از ايشان تشر شنيدم . داستانش اين بود كه به امر آن جناب ملزم بوديم درس نصاب هرروز را از بر كنيم چنان كه پيش از هردرس كتاب نصاب را در دست مىگرفت و ما مىبايستى نخست درس گذشته را به حضور انورش از بر بخوانيم و سپس درس ديگر را فرا بگيريم . روزى كه داشتم درس نصاب را از بر پس مىدادم ، مصراع اول بيتى را با اندك درنگى و لكنتى تكرار كردم تا مصراع دوم به يادم آيد ، به من فرمود : « مگر ديشب ماست خوردى ؟ » ، اين بود يك جمله تشرى كه در مدّت شش سال از آن مرد خدا ديدم . و همين جمله نمكين او در من اثر گذاشت كه در بعد گفتهام : مفتاح قفل خانه دانش دو دندهايست * يك دنده هست صرف و دگر نحو اى خدا در راه صرف و نحو به صرف نهار و شام * از نان و ماست حافظه شد محو اى خدا در روزهاى نخستين طلبگى ما ، همواره ما را به خلوص عمل اندرز مىفرمود ، و در اين موضوع سر ما را به نقل داستانى گرم كرد كه پسرى از آحاد رعيّت خواهان دختر اميرى شده است ، امير با درشتى سر باز زد . پسر چارهاى